شب آرامی بود؛ آسمان هرات چراغهای ستاره را آرام آرام بر زمین میپاشید. مردان و زنان و کودکانِ در راه، با دلهای خسته از غربت و پاهایی فرسوده از سفر، در دل یک اتوبوس جا گرفته بودند. اتوبوسی که برای آنان همچون کشتی نجاتی مینمود؛ اما نمیدانستند که این کشتی در میانهی راه به گور دستهجمعی بدل خواهد شد.
یک جرقه کافی بود؛ برخوردی میان اتوبوس، کامیون و موتورسیکلت. آتش، بیرحمانه همچون اژدهایی بیدار از خواب هزارساله، دهان گشود و سرنشینان را در کام خود کشید. شعلهها، شبیه دستانی وحشی، به جان کودکان و مادران افتادند و صدای جیغها در دل تاریکی گم شد.
هر قطره اشک خانوادههای قربانیان، به مثابه دانهای از باران، بر خاک داغ هرات چکید. آنها به دنبال نام عزیزانشان در فهرست قربانیان میگشتند؛ اما بسیاری از پیکرها چنان سوخته بودند که دیگر نامی بر لب نداشتند، تنها بوی غم بود که در هوا میپیچید.
اینجا، جادهها نه مسیر زندگی، که گاهی مسیر مرگ میشوند. همانگونه که نهر باریکی میتواند ناگهان به سیل خروشان تبدیل شود و دهکدهای را نابود کند، جاده نیز میتواند در یک لحظه آغوش خود را از بستر سفر به تابوتی آهنی بدل سازد.
کودکی که در آتش سوخت، شاید در خیال خود فردا را دیده بود: بازی با دوستان، خندههای کودکانه، یا بازگشت به خانهای که دیگر هرگز نخواهد دید. مادری که جان داد، شاید هزار رویا برای فرزندش در دل میپروراند. مردی که سوخت، شاید نانآور خانوادهای بود که حالا نانشان با طعم اشک و غربت خورده میشود.
این حادثه، زخمی بر تن افغانستان است؛ زخمی که تنها از خون نیست، از بیتوجهی و بیرحمی تقدیر نیز هست. جاده هرات آن شب نه تنها شاهد مرگ انسانها، که شاهد سوختن رویاها، آرزوها و آیندههای ناگفته بود.
و امروز، هر بار که نسیمی از کنار خاکهای داغ هرات میوزد، گویی نجواهایی از میان خاکستر به گوش میرسد: «ما رفتیم، اما یاد ما همچون شعلهای خاموشنشدنی در دل این سرزمین خواهد ماند.»
موحد صادقی
