هشت دقیقه در محضر مولوی عبدالحمید
هشت دقیقه در محضر مولوی عبدالحمید
دقیقا یازده سال بود که با عزیزم شیوا به خاطر موضوعی جزئی اختلاف پیدا کردم، شيش سال از هم جدا بودیم و «نیما و نرگس» در حسرت دیدار پدر و مادر مانند شکوفهای در کویر پژمرده شده بودند تا جای که رنگ یتیم به خود گرفتند؛ آنها هیچگاه پدر و مادر را در کنار هم […]
یاداشتآرشیو























